دوشنبه شنبه است . من خسته از یک شب بیخوابی و یک روز کاری طولانی هستم و گرسنه هستم ، بنابراین یک چیزی درست میکنم برای شام درحالیکه بطور اتفاقی به یک اپیزود فیلم  walking dead  میرسم ( که هیچ علاقه ای هم به ان ندارم ) ، شامم را میخورم ، اپیزود هم دارد تمام میشود که یکهو بخودم می ایم میبینیم امشب را که گذاشته بودم روی پروژه ی مورد علاقه ام کار کنم ، توسط تلویزیون و مبل و یک فیلم نامربوط اشغال شده و رفته است. شاید بجای کار کردن روی پروژه ی موردعلاقم فعلا بهتر است همچنان به دیدن اپیزود ادامه بدهم ، حتی درصورتی که واقعا هم از ان لذت نمیبرم و فردا شب با انگیزه از اول شب شروع میکنم . تقریبا قانع شده ام که این مسیری که امشب در پیش گرفته ام تنها چیزی است که برایش انرژی دارم و میتوانم انجام دهم ، حتی اگرقرار است درنهایت شب را با عذاب وجدان تمام بخوابم ،  انگارامشب هم قرار نیست شب مفید و مولدی باشد .

اعصابم از دست خودم خورد میشود ، باید کار مفیدی بکنم. اگر امشب هم به این شکل برود مثل دیشب و شب های پیش معلوم نیست که فردا شب هم به همین شکل سپری نشود .اخر این حتی کار هم نیست ، فعالیتی است که به ان علاقه دارم .خیلی بیشتر از یک فیلم درباره زامبی ها که در واقع یک اپرای مزخرف است که بندرت یک زامبی درست و حسابی هم تویش پیدا میشود ، میدانم فردا حسابی پشیمان میشوم که چرا بجای دیدن یک مشت زامبی که سعی میکنند دوباره شهروندان معقولی شوند ، یک کار درست و حسابی نکردم و چیزی نساختم.

در این نقطه یک قرار با خودم میگذارم که در نهایت خیلی چیزها را تغییر میدهد . شامم را خورده ام ، اپیزود را تمام کرده ام . بجای پریدن به اپیزود بعدی خودم را قانع میکنم که فقط ده دقیقه روی پروژه ام کار کنم. فقط ده دقیقه . انقدر کافی هست که یک بخش کوچک را تمام کنم. بعد از ان ده دقیقه اگر خواستم میتوانم با وجدانی راحت دوباره برگردم و زامبی های مسخره ام را نگاه کنم.

نکته جالب اینجاست که هیچ وقت این کار را نمیکنم . شروع کردن همه چیزاست .به محض اینکه یک بخش کوچک را تمام کردم ، اماده ام و هیجان زده ام که بخش دیگری را هم انجام دهم. و یکی دیگر و اینطوری است که بجای تلف کردن وقتم پای برنامه تلویزیونی که حتی به ان علاقه هم ندارم یک کار مفید میکنم و کاری را تمام میکنم.

همیشه هم این  اتفاق نمیافتد اما مهم نیست حتی اگر گاهی اوقات هم بعد از ده دقیقه حس کارکردن سراغم نیاید و دوباره برگردم روی زامبی هایم ، هنوز هم یک کار کوچک را از لیست انجامی ها  (to-do list )  خط زده ام .

مغز هم از قانون نیوتن برای حرکت اجسام پیروی میکند ، میخواهد سرعتی را که الان دارد ، حفظ کند و بخودی خود علاقه ای به تغییر سرعت وجهت ندارد مگر اینکه نیرویی به ان وارد شود . بنابراین چه شما در حال سکون باشید چه در حال تفریح چه کار کردن ، چه خوشحال باشید و بخندید و چه افسرده باشید و گریه کنید مغز ترجیح میدهد همان مسیر را ادامه دهد برای همین هم به محض اینکه استارت خنده را میزنید بعد از ان به همه چیز و هرچیزی خنده تان میگیرد .

 مغز برای شروع نیرو میخواهد. این تغییر وضعیت یک نیروی کوچک نیاز دارد، یا از بیرون این نیرو بهتان وارد میشود مثلا هرروز صبح مجبورید بیدار شوید و سرکار بروید وگرنه رییستان اخراجتان میکند. قیافه ملامت امیز رییستان ان روز صبح یا اخراج و بیکاری اخر ماهتان احتمالا نیرو خارجی است که وضعیت اول صبحتان را تغییر میدهد. ولی همیشه از طرف بیرون اجباری بالای سرمان نیست . بعضی چیزها هستند که میدانیم زندگیمان را بهتر میکنند و یا دوست داریم انجام دهیم اما هیچ وقت حس شروع کردنشان نیست، برای اینها نیروی لازم را باید از درون پیدا کنیم ، اگرچه جمع کردنش شاید سخت باشد ولی تمام چیزی که نیاز دارید همان یک تکان کوچک است بعد از ان مثل ماشینی که هل داده اند تا روشن شود توی سرازیری میافتید و میروید.

گاهی روز ها و روزها و ماه ها و حتی سالها میگذرد بخاطراینکه میترسیم کاری را شروع کنیم یا اینکه حسش نیست اگرچه دوست داریم شروعش کنیم، تمام این مدت که بیادش میفتیم حس بدی بهمان دست میدهد ، از خودمان عصبانی میشویم ، عذاب وجدان داریم و حالمان بد است ، درحالیکه تمام چیزیی که نیاز داریم یک تکان کوچک برای شروع است.

دفعه بعدی که قرار گذاشته بودید کاری را انجام دهید ولی حس شروع کردنش را نداشتید یادتان باشد که شروع کردن سخت ترین بخش کار است ، تنها ده دقیقه کافیست تا حسش را بگیرید و برای یکی دو ساعت تمام رویش کار کنید.

One thought on “شروع کردن سخت ترین بخش کار است

Leave a Reply

Your email address will not be published.