“اگر میخواهید خوشحال باشید ، شغلی پیدا کنید که در ان ، کاری را که دوست دارید ، بکنید .”

شعار ساده معروفی است که در خانه ها ، کلاس ها و اتاق های مشاوره ی زیادی اکو پیدا کرده است. به همین شکل شعار مورد علاقه ی جوانی من بود . زمانی اگر میخواستم از مشاغل کوچک و محدود خانوادگیمان بیرون بیایم و در همان چرخه اتلاف عمر اسیر نشوم ، باید در بهترین جا فارغ التحصیل میشدم و در کاری که دیوانه ان بودم مشغول به کار میشدم . تنها در ان صورت بود که درهای موفقیت و خوشبختی برویم باز میشد .

اما اگر شغل رویایی تان را پیدا کردید و تمام مشکلاتتان حل نشد چه ؟

بیایید قدمی به عقب برداریم و نگاهی به علاقه من بیندازیم .از وقتی که بچه بودم از نوشتن داستان های تخیلی لذت میبردم. من از ان دست بچه ها بودم که خیل عظیم کتاب ها در اتاقشان تلنبار شده بود و تمامی کتابخانه های محل و شهر را قدم بقدم گشته بود. در هر مسابقه داستان نویسی که وجود داشت شرکت میکردم و حتی در بیست سالگی اولین رمان تخیلیم را تمام کردم. میدانستم که میخواهم بنویسم اما از طرفی هم میخواستم یک شغل با درامد مطمئن و ثابت داشته باشم .برای نویسنده ها تقریبا نشدنی است ، نه ؟

از طرف دیگری هم معلوم شد که به بازی های کامپیوتری علاقه دارم. از خیلی وقت پیش ، حتی ان زمان که گرافیک ها مربعی بود و باید با فلاپی ان ها را لود میکردید. هرچقدر که من بزرگتر میشدم بازی ها، گرافیک بهتر و داستان های جذاب تری پیدا میکردند. بعد از ان بود که شغل رویایی ام را پیدا کردم : نوشتن بازی کامپیوتری.

 اگرچه تعداد انگشت شماری بودند که اسم خودشان را نویسنده بازی های کامپیوتری میدانستند ولی واقعا این حرفه وجود داشت . همینطور که سالها میگذشت و من در دانشگاه تحصیل میکردم درباره تبدیل شدن به یک نویسنده بازی های کامپیوتری رویاپردازی میکردم . رویا پردازیهای من زمانی با عمل همراه شد که وارد حوزه بیزنس شدم و با هرکس که میتوانستم ارتباط سازی میکردم ، به این و ان زنگ میزدم تا افرادی را که در این زمینه کار میکنند پیدا کنم و به طریقی راهم را در میان این صنعت باز کنم. حتی یک سری توسعه دهندگان بازی محلی پیدا کردم و ردشان را گرفتم تا در یک دوره ازمایشی فروش ، ان هم بدون حقوق در یک شرکت بازی های کامپیوتری مشغول به کار شدم که بعد از فارغ التحصیلیم خیلی زود تبدیل به یک کار تمام وقت شد. اگرچه حقوق ان نصف شرکت های دیگری بود که میتوانستم دران ها کار کنم اما برایم مهم نبود . میخواستم در صنعت بازی های کامپیوتری کار کنم ، مهم نبود به چه قیمتی !

بعد از دوسال کار تولید و فروش ، فرصتی که میخواستم را بدست اوردم . یک روز در یک جلسه عمومی شرکت ، مدیر عامل اعلام کرد که قصد دارند روی یک بازی حماسی جدید کار کنند ، زمانی که همه درباره بازی جدید هیجان زده بودند و صحبت میکردند تنها چیزی که من میدیدم “فرصت نوشتن بازی کامپیوتری” بود.  به مدیرعامل شرکت ایمیلی زدم و از او خواستم که بگذارد در نوشتن بازی همکاری داشته باشم ، برایم مهم نبود بخش های بزرگ و اصلی را بنویسم یا بخش های کسل کننده و کوچک  ، تنها میخواستم بنویسم .مدیر عامل هم به طرز باور نکردنی بمن اجازه داد که این تغییر مسیر را در کارم بدهم و من در ان روز رسما به شغل رویاهایم نائل امدم.

بالاخره موفق شده بودم. این “همان” شغل رویایی بود . همانی که قرار است زندگی مرا بامعنی  ، هدفمند و شاد کند .همانی که سالهای زیادی دنبالش بودم ، همانی که با ان همه سختی برای رسیدن به ان تلاش کرده بودم. تمام تحصیلاتم ، تمام رویا پردازی هایم بالاخره به اینجا منجر شده بود ، نوشتن بازی های کامپیوتری.

اما اتفاقی افتاد که هرگز به ان فکر نکرده بودم . نه اینکه شغل رویایی ام را دوست نداشته باشم ، البته که داشتم. حتی تحت نظر کسی کار میکردم که سالهای زیادی فقط بازی های کامپیوتری نوشته بود و نکته های خارق العاده ای درباره خلاق نویسی بمن یاد داد. شغلی داشتم که خیلی ها به ان حسادت میکردند … کسانی که قبلا کمترین اهمیتی بمن نمی دادند ، حالا میخواستند روزبه روز از برنامه و کارهای من خبر داشته باشند واز همه مهم تر ،  من بالاخره میتوانستم از نویسندگی امرار معاش کنم . این حقیقت که من هر ماه یک چک حقوقی میگرفتم بابت کاری که برای مدتی طولانی ان را مجانی انجام داده بودم ، بشدت هیجان زده ام کرده بود.

اما در انتهای روز ، شغل رویایی ، بازهم یک شغل بود . همان سیاست ها و قوانین در مورد ان هم صدق میکرد. به هیچ شکل از شغل فروشم ، کنترل و ازادی عمل بیشتری نداشتم . حتی فشار بیشتری بمن وارد میشد چون نوشتن حوزه ای بود که همه تصور میکردند که میتوانند ان را انجام دهند شاید حتی بهتر از من . حتی در میان اعضای تیم بک نفر بود که با وجود اینکه خود کاررا دوست داشتم، اما باعث میشد هرروز از اینکه سرکار میروم متنفر باشم … و در نهایت نوشتن برای دیگری به این معنی بود که من زمان کمتری داشتم تا برای خودم بنویسم . کم کم برای روزهایی که زمان و انرژی کافی داشتم تا در کنار کارم روی رمان و پروژه های شخصی ایم کار کنم ، دلم تنگ میشد.

درنهایت پی بردم که نوشتن بازی های کامپیوتری بعنوان یک شغل من را هیچ خوشحال تر نکرده است . هنوز هم چیزهای بسیار بیشتری در زندگیم وجود داشت که روی سطح خوشبختی ام تاثیر میگذاشت . هنوز هم باید با سوگ مرگ عزیزانم ، دوری از خانواده ام و دغدغه های مالی دست و پنجه نرم میکردم . هنوز هم مجبور بودم قید سفرهای تفریحی یا کلاس های اموزشی که دلم میخواستم را بزنم ، چون وقت کافی برای ان ها نداشتم.

سرانجام بعد از مدتی همراه با خیلی شرکت های تولید بازی های کامپیوتری دیگر، شرکت ما هم ورشکست شد و من هم بیکار شدم. مربی ام به من پیشنهاد کرد که همراهش به شرکتی دیگر در شهر دیگری بروم اما من قبول نکردم . شغل جالبی بود ولی خیلی ضررها را باید متقبل میشدم . من حتی هیچ کسی را در ان شهر نمی شناختم .

اگرچه از نوشتن بازی های کامپیوتری لذت میبردم ، اما بیشتر از ان از نوشتن برای خودم لذت میبردم . به همین شکل استودیو تازه هیچ امنیت شغلی بالاتری از استودیو قبلی نداشت . بنابراین تصمیم گرفتم بجای ان به جایی نزدیک خانواده و دوستانم برگردم و شروع کنم به انجام کارها و سرگرمی های حاشیه ای که برای مدت زیادی بود که میخواستم انجامشان دهم.

بعد از همه این سالها و تجربه ها چه چیزی یاد گرفتم ؟ برای تازه کارهایی که مردد هستند و دنبال راهنمایی میگردند ، من شعار محبوب جوانی ام را که بارها و بارها برای خودم تکرار کرده بودم تغییر میدهم و به این شکل بیان میکنم :

“اگر میخواهید خوشحال باشید ، شغلی پیدا کنید که دران ، کاری را که دوست دارید ، بکنید “

اگر شغلی پیدا کنید که  دران میتوانید کاری را که دوست دارید انجام دهید ، عالی خواهد بود . اما این برای همه افراد ، مهم ترین چیز نیست. اگر چیزی که دوست دارید ، خانواده است ، یا یک سرگرمی ، یا عضویت در یک انجمن … ان را با شور و اشتیاق دنبال کنید . اما خوشبختی مبحث بسیار وسیع تری از تنها این یک سوال است که چگونه خرج زندگیتان را درمی اورید. راستش الان که اوقاتم را با خانواده و دوستانم میگذرانم و بعنوان یک مشاوربصورت پاره وقت امرار معاش میکنم از زمانی که یک نویسنده بازی های کامپیوتری بودم بسیار خوشحالترم . هنوز هم نوشتن را دوست دارم ولی الان روی پروژه ها و مواردی تمرکز میکنم که برایم مهم هستند نه چیزهایی که دیگران مرا مامور انجام انها کرده اند .

بنابراین برای ان عده ای از شما که شغل رویایی در سر دارند…  دنبالش بروید . و با تمام وجود سعی کنید دران موفق شوید . حس بسیار خوبی است وقتی که به اخر میرسید و میفهمید که به چیزی که دنبالش بودید رسیده اید و موفق شده اید . اما انتظار این را نداشته باشید که خوشبختی تان را برایتان تعریف و تکمیل کند . چون خوشبختی یک شغل نیست ، یک وضعیت و حالت درونی است ، به همین شکل هم باید با ان برخورد کرد. بنابراین همین الان هم کاری را که دوست دارید انجام دهید و خوشحال باشید . چه بابت ان پول بگیرید، چه در کنار ان مجبور باشید برای امرار معاش شغل دیگری پیدا کنید . بقیه مسائل کم کم حل میشوند .

One thought on “شغل رویایی واقعا همان چیزی است که برای خوشبختی نیاز دارید؟

Leave a Reply

Your email address will not be published.