مردم اغلب تصورات عجیبی درباره پول دارند .وقتی پول نداریم ، تصورمیکنیم که کمی پول بیشتر ما را خوشحال تر میکند  ، وقتی هم پول گیرمان می اید ، خوشحال نیستیم چون بیشتر میخواهیم .

عجیب این است که اغلب ما می دانیم که حس خوبی که پول و خرید کردن ایجاد میکند لحظه ای و کوتاه مدت است و دوام ندارد ، اما متاسفانه این دروغ ها چنان درفرهنگی که رسانه ها به مردم القا میکنند ، فرو رفته است که همه ما کم تا بیش ان را باور کرده ایم . اگرچه خلاف ان هم درست است . فقر و محرومیت مادی نیز زندگی خوبی برایمان نخواهد ساخت .

پول هیچ ایرادی ندارد . همینطور که مالکیت اموال و خانه و ماشین و … و همینطور یک شغل 5-9 (کارمندی حقوق ثابت ) . همه ما نیاز داریم که یک سری چیزها بخریم و اجاره ها را پرداخت کنیم .

مشکل تنها اینجاست، زمانی که پول و اموال را اول قرار میدهیم ، الویت های مهم ترمان را فراموش میکنیم . هدف اصلی زندگی را فراموش میکنیم .

بنابراین شاید اگر مقداری از این چیزهای اضافه را که راهمان را بسته اند کنار بگزاریم ، بارمان سبک تر شود و بتوانیم برای چیزهایی که برایمان مهم تر هستند پول پس انداز کنیم ، چیزهایی مثل : روابط ، سلامتی ، رشد فردی ، ماجراجویی ، معنا و …

البته پول کمک میکند که این نواحی بزرگتر و با کیفیت تر شوند ، اما زمانی که الویت ها و باورهایتان هم راستا هستند ، سایز کیف پولتان بسیار کم اهمیت تر میشود.

یکی از دوستان نزدیکم بیوگرافی جالبی دارد که این مطلب را بخوبی با مثال نشان میدهد ، ان را از زبان خودش تعریف میکنم :

“با بزرگ شدن در یک منطقه فقیر ان هم با یک مادر تنها ،هیچ خاطره ی خوشی از کودکی و بازی های دوران کودکی نداشتم . اعتیاد و مواد مخدر بدتر اقتصاد خانواده را فلج کرده بود و همه این ها با خودش افسردگی ، اضطراب ، احساس ناامنی و نارضایتی و خشم را به همراه داشت ، و انگار که بدبختی هایمان به اندازه کافی بزرگ نبودند ، ورشکستگی و بی پولی حتی برای رفع نیازهای خیلی اولیه هم به ان اضافه شده بود .

اما زمانی که ان قدربزرگ شدم  که بتوانم روی پای خودم بایستم ، با خودم فکر کردم که اگر بتوانم به اندازه کافی پول دربیاورم ، دیگر مجبور نیستم که مسیرزندگی مادرم را طی کنم و میتوانم خوشبخت باشم . بنابراین تمام بیست سالگیم را صرف درو کردن پول کردم .

همین که دبیرستان تمام شد ، کل دانشگاه را بیخیال شدم و در عوض در یک شرکت مشغول به خرده فروشی شدم که اجازه میداد 6 یا حتی 7 روز هفته کار کنم ، 10 تا 12 ساعت در روز . اگرچه در ابتدا اصلا در ان خوب نبودم اما کم کم یاد گرفتم چگونه ان را انجام دهم و بعدها حتی بهترهم شدم.

با اولین چک حقوقی بزرگم یک تلویزیون صفحه بزرگ ، یک سیستم صوتی بی نظیر و تعداد زیادی DVD خریدم . در 19 سالگی سالی 150 میلیون تومان در می اوردم ، دوبرابر پولی که مادرم تابحال به خانه اورده بود . اما از ان طرف هم بیشتر خرج میکردم و بدهی های کارت بانکیم بالا میرفت. برایم واضح بود که باید پول بیشتری دربیاورم.

پس سخت تر کار کردم . خیلی سخت تر و بعد از یک سری ارتقای مقام های متوالی – مدیریت فروشگاه در 22 سالگی و مدیریت ناحیه در 24 سالگی – نهایتا در 27 سالگی جوان ترین مدیر شرکت در تاریخ 50 ساله اش شدم . من تبدیل شده بودم به مردی که بسرعت ترفیع رتبه میگیرد و مسیر موفقیت را طی میکند، که به این معنی بود که اگر واقعا به سختی کار میکردم و اگر همه چیز دقیقا انطوری که باید ، پیش میرفت ، من میتوانستم در 32 سالگی یک CFO در 35 یا 40 سالگی یک  COO و در 45 یا 50 سالگی یک  CEO شوم . ان موقع دیگر موفق شده بودم به جایی که همیشه میخواهم برسم  .تنها باید برای چند سال دیگر هم بدبخت میبودم و از میان سیاست ها و بوروکراسی شرکتی که ان قدر خوب میشناختم مسیرم را ادامه میدادم تا به انجا برسم . “فقط به بالا رفتن ادامه بده و پایین را نگاه نکن .”

من هم پایین را نگاه نمیکردم …  بالا را نگاه کردم و اما چیزی که میدیدم به مراتب  ترسناک بود .

یکبار بیزنسمن موفقی بهم گفت : نباید از مردی که سالی تنها 20 میلیون در می اورد ، بپرسی چگونه میتوان سالی صد میلیون دراورد ” شاید این موضوع در مورد انسان ها و حس خوشبختی ورضایتشان هم صدق کند . تمام ان ادم هایی که میپرستیدم – مردهایی که بیشتر از همه دلم میخواست شبیه انها باشم – CEO  ها و مدیر عامل های بزرگ ، هیچ کدام خوشحال نبودند ، حتی میتوانم بگویم بدبخت و ترحم برانگیز نیز بودند .

اشتباه متوجه نشوید . ادم های بدی نبودند ، اما شغل هایشان ان ها را تغییر داده بود ، از نظر فیزیکی و احساسی . با دیدن کوچکترین ایراداتی از خشم منفجر میشدند ، با ابرو های گره خورده طوری از زمین و زمان گله میکردند انگار که همه دنیا برعلیه انها در حال توطئه چیدن است . در ازدواج های دوم ، سوم و یا حتی چهارمشان بودند! و همه شان بنظر تنها می امدند، بطرز تلخی میان دریایی از مردان و زنان بله- قربان تنها بودند. و تازه مشکلات سلامتیشان از همه بدتر بود . مشکلاتی خیلی جدی ، مثل چاقی ، نقرس ، سرطان، سکته قلبی ، فشار خون بالا .. هرچیزی که شما اسمش را میبرید .اینها هر بیماری را که از استرس و اضطراب ناشی میشد، داشتند . بعضی از انها حتی ان را مثل یک مدال افتخار به گردن میکردند ، انگار که جایزه نوبل یا شجاعتی چیزی است .

یکی از همکاران خوب خودم که در بخش مشابهی کار میکرد، زمانی که 28 سالم بود و او تازه 30 سالش شده بود ، اولین سکته قلبی اش را رد کرد.

اما برای من از این اتفاق ها نمی افتد ، درست است ؟!

واقعا ؟ چه چیزی مرا انقدر خاص میکند ؟ صرف اینکه بگویم من فرق میکنم باعث نمیشود که واقعا فرق کنم ، همه میگویند که ان ها فرق میکنند ، که انها همه چیز را طور دیگری انجام میدهند ، میگویند وقتی من مسول شوم شرایط فرق خواهد کرد ، فقط باید چند هفته / ماه / سال دیگر را قربانی کنم تا اینکه به انجا برسم .

 و اما بعد به انجا میرسیم (هرکجا که هست) و بعدش چه ؟ ما کمتر کار نمی کنیم ، تازه بیشتر هم کار می کنیم .ساعت های بیشتر ، خواسته های بیشتر ، مسولیت های بیشتر. سگ هایی میشویم که در قلاده اجبارهایی که خودمان تعیین کرده ایم ، پوستشان کنده میشود.

پول برای این مردها خوشبختی نیاورد ، حتی برایشان حس امنیت هم نیاورد . جستجوی پول – درخواست کورکورانه برای بیشتر و بیشتر – انها را فلج کرده بود ، حتی ناامن تر از قبل . من افرادی را میشناسم که سالی 500 میلیون تومان در میاورند اما چنان از لحاظ مالی بهم ریخته هستند که حتی نمی توانند یک وام ساده برای یک تویوتا کرولا بگیرند. و تمام این افراد یک وجه اشتراک داشتند ، همه انها فکر میکردند که انها متفاوت خواهند بود .

من هم مثل انها ، با خودم فکر میکردم زمانیکه به سطح مشخصی ازموفقیت برسم ، به محض اینکه چیزی که میخواهم را بدست اوردم ، دیگر نیازی ندارم که درباره پول نگران باشم . اما واقعیت اینست که در محله قدیمی مادری ام ، ما بخاطر کمبود پول نبود که فقیر بودیم ، بلکه بخاطر تصمیمات ضعیف و فقیرانه ای که میگرفتیم فقیر بودیم ، تصمیمات فقیرانه یکی پس از دیگری .

این روزها من خیلی کمتر از قدیم ها پول در می اورم ، اما تصمیماتم بهتر هستند . سال گذشته من بعنوان یک نویسنده 31 ساله پول بسیار کمتری از کمیسیون 19 سالگیم به خانه اوردم ، درواقع خیلی هم کمتر ! اما با همان پول ، اجاره ها را پرداخت کردم ، به جاهای مختلف کشور سفر کردم و احساس امنیت بالاتری داشتم . مهم تر از همه اینکه نگرانی بابت پول نداشتم . احساسی که نیازی نبود کوهی از اسکناس بسازم تا ان را تجربه کنم .”

بنظر میرسد که تصمیمات درست مکرر و نه پول بیشتر ، چیزی است که به ما اجازه میدهد که کمتر درباره پول نگران باشیم  و بجای این جستجو و کنکاش تمام نشدنی، با همان چیزهایی که داریم بیشتر احساس رضایت و خوش بختی کنیم. یادمان نرود که درنهایت هدف همه چیز این است که احساس خوسبختی بیشتری کنیم .

Leave a Reply

Your email address will not be published.