چهار سال پیش در یک صبح افتابی فروردین ماه ، وارد ساختمان جدید کاریم شدم ، با کت وشلواری که برایم گشاد بود و درحالیکه تنها 24 سال داشتم . ان روز اولین روز کاریم در یک بانک معروف و با پرستیژ شهر بود . اولین روز از شغلی  که باعث شد بقیه زندگی من به شکل دیگری رقم بخورد .

زمانی که کارت شناسایی ام را نشان میدادم و ارام ارام به سمت اسانسور نقره ای بزرگ حرکت میکردم بشدت هیجان زده بودم و احساس قدرت میکرد . “خودش است . بالاخره من هم یک فرد بالغ واقعی و ادم حسابی شده بودم. “

اما به محض اینکه پایم را در دفترم گذاشتم، ان حس قدرت خیلی زود ناپدید شد . همه چیز خیلی خاکستری ، سرد و بی روح بود . به اطرافم نگاه کردم و جوان های  20 و چند ساله ی دیگری مثل خودم میدیدم ، همگی با کلی امید ،ارزو و جاه طلبی ، بعضی ها اخم کرده و عصبانی از مدیرشان ، بعضی ها فرو رفته و قوز کرده توی صندلی هایشان ، و بعضی های دیگر انگار که زندگی از درونشان رخت بر بسته باشد ، به صفحه کامپیوتر جلوی رویشان خیره شده بودند .

من هم بزودی به یکی از این مرده های متحرک تبدیل میشدم .

با کلی استرس روی صندلیم نشستم و درحالیکه منتظر بودم تا مسول مربوطه بیاید و اولین اموزش های کاری مرا برای صبح بدهد ، نوشیدنی انرژی زایم را مینوشیدم.

مسول حدود ساعت 8:30 سر رسید و تا 9 مغزم را به اندازه کافی با مطالب مزخرفی و بیخودی پر کرد ،  که حتی واحد های عمومی حوصله سربر دانشگاه در مقابل انها مثل ترن هوایی شهربازی جذاب بنظر میرسیدند . واقعا من ساعت 6:30 صبح بیدار شدم برای این؟!

ساعت به 10 که رسید کم کم داشتم از خودم میپرسیدم که زودترین زمانی که میتوانستم به خانه برگردم کی خواهد بود. تنها 2 ساعت در شغلی که برای گزراندن نصف بقیه زندیگم انتخاب کرده بودم ، میگذشت و من همین الانش هم دنبال راه فرار بودم .  هیچ نشانه خوبی نبود

شش هفته بعد کار را ترک کردم.

من عاشق این هستم که بهتان بگویم ترک کردن بانک یکی  از ان لحظات پیروزی توی فیلم ها بود ، که با یک لبخند بر روی لب و درحالیکه با کیف سامسونگ توی دستم به هوا میپرم ، از بانک بیرون می ایم .

ولی واقعیت اینست که احساس میکردم یک احمق به تمام معنا هستم . دستم های می لرزید وقتی که دو هفته ای را که کار کرده بودم مفت و مجانی به رییسم تحویل میدادم . زمانی که ازم پرسید قصد دارم بجایش چکار کنم ، جواب ” یک جور وبسایت ” لرزان و نامفهومی که از دهانم بیرون امد ، احتمالا همانقدر که برای من مسخره بنظر می اید ، برای او نیز باور نکردنی بود . تا زمان ناهار خبر به گوش هم گروهی هایم رسیده بود . بیشتر انها انقدر گیج شده بودند که حتی از صحبت کردن با من خودداری میکردند و حتی خداحافظی هم نکردند . تصور میکردم که انها اعتقاد داشتن که کل اینده ام را همین الان داخل سوراخ توالت انداخته ام . بخشی از من هم همان طور فکر میکرد.

من ایمیل های زیادی از خواننده هایم دریافت می کنم که مدام از من می پرسند چگونه بدون داشتن یک شغل ثابت قادر بوده ام که به دور دنیا سفر کنم .

جواب اینترنت است . قبل از این وبلاگ ، تعدادی وبسایت و پروژه داشتم که برایم کمی درامدزایی ایجاد کرده بود . سپس کمی برای دیگران محتوا نویسی کرده بودم . سپس یک کتاب نوشتم. و بعد مردم شروع کردن به گفتن اینکه چیزهای بیشتری بنویسم و پنج سال بعد 500000 لغت نوشته بودم و امروز هم اینجا هستم که میبینید .

خیلی از مردم ارزوی بیرون امدن از مسابقه موش دوانی را دارند (  rat race: زندگی های مالی و شغلی تکراری ، خسته کننده و پر از دوندگی ، که جایی برای استراحت و تفریح باقی نمی گزارد ) . انها میخواهند که از شغل های بی معنی و خسته کننده شان بیرون بیایند و زمان بیشتری را به گزراندن انچه که دوست دارند ، بپردازند .

من با تمام وجود این تصمیم را تایید میکنم . اگرچه هنگام بیرون امدن از بانک بشدت احساس احمق بودن میکردم و دوسال اینده را ورشکست و ترسیده ، تمام ساعات روز و شب کار میکردم ، اما باز هم بهترین تصمیمی بود که در زندگیم گرفتم .

مطالب خیلی زیادی در اینترنت وجود دارد که بهتان نشان میدهد ، چگونه ترک کار کنید ، یک بیزنس بسازید ، انلاین درامد زایی کنید ، و برندتان را در کل دنیا پخش کنید ، یک خبره تجارت شوید و میلیونر شوید و … اما درباره واقعیت های احساسی و عاطفی ان – دست و پنجه نرم کردن با شک و تردید ، مشکل انگیزه پیدا کردن ، روحیه داشتن و قوی بودن برای ادامه دادن ، ان هم زمانی که هیچ معلوم نیست بیزنستان برایتان درامدزایی خواهد کرد یا نه  .  چالش های بسیار زیادی بر سر راه چنین افرادی وجود دارد ، هم روانی و هم عاطفی …. اما من هنوز هم شما را تشویق میکنم که ان پرش را انجام دهید .

چرا باید خودتان را بترسانید

یک سوال صادقانه . ایا کاری که می کنید را دوست دارید؟

اگر جواب یک ” اره ، من عاشق این سبک زندگی هستم ” قاطعانه نیست ، من شما را تشویق می کنم که با جدیت کاردیگری را در نظر بگیرید .

شاید اغراق بنظر برسد ، اما 100 سال بعد شما و هرکسی که میشناسید خواهند مرد و نوه های شما قرار نیست که به یاد بیاوردند که چقدر سخت تلاش کردید خودتان را روی ان صندلی سفت و سخت برای 8 ساعت نگه دارید. این زندگی شماست و هر نفسی که میکشید شما را به مرگتان نزدیک تر میکند . پس دست از بیهوده تلف کردنش بردارید.

احتمالا فکر نداشتن یک شغل با درامد ثابت شما را میترساند ، طبیعی و نرمال است … و حتی نشانه خوبی است .

ان روز که بانک را ترک میکردم ، تصور مبهمی از ایده ای که  در سر میپروراندم داشتم ، کمی پول انلاین اینجا و انجا بدست اورده بودم که نزدیک به درامد یک کار تمام وقت هم نبود .اما میدانستم که بازار جدیدی است که رو به رشد خواهد بود . و با کمی پشتکار و سرمایه قبلی ، واقعا باور داشتم که میتوانم در عرض چند ماه یک بیزنس تمام وقت ایجاد کنم .

معلوم شد که دو سال طول کشید تا بتوانم یک درامد ثابت تمام وقت ایجاد کنم . چند بار ورشکست شدم ، برای مدتی توسط نامزدم حمایت میشدم ، و مدتی نیز به خانه مادرم برگشتم و با او زندگی کردم . به مدت یکسال کامل ، من روزی 16-10 ساعت در روز کار میکردم ، بیشتر پروژه هایم شکست خورد و یا اصلا هیچ پولی ایجاد نکرد.

استرس زا … کمترین صفتی است که میتوانم درباره ان روزها بگویم.

مردم اغلب از من میپرسند که در این مدت چه چیزی به من انگیزه میداد . پاسخ وحشت است . هر روز وحشت کامل . من بشدت از اینکه شکست بخورم وحشت داشتم .هرچند علاقه به کار را نمیخواهم دست کم بگیرم . اما واقعیت اینست که ترس از عشق قوی تر است .این ایده که نمی توانم از کاری  که دوست دارم درامدزایی کنم ، که مجبورم برای تامین مخارج برگردم به کاری که از ان نفرت دارم ، وحشت اینکه دوسال را کامل هدر داده ام بدون اینکه چیزی وجود داشته باشد که نشان دهم ، ترس اینکه درستی حرف تمام دوستان و اشنایانم که گمان میکردند یک دیوانه هستم ، ثابت شود .

این ترس ، شب ها مرا بیدار نگه میداشت ، مهم تر از ان شب ها مرا برای کار کردن بیدار نگه میداشت .

من درطول این سالها به افرادی برخورده ام که میخواهند شغل هایشان را ترک کنند ، بیزنس جدیدشان را راه بیندازند ، چشمه های درامدی جدیدی ایجاد کنند . ولی ترسیده اند . مشخصا باید بترسند .اما به جای اینکه از ترسشان بعنوان نیرو و انگیزه استفاده کنند و ان را تبدیل به عمل و سخت کوشی کنند ، تمام زمانش را صرف برنامه ریزی و برنامه ریزی و برنامه ریزی و فکر کردن میکنند.

90% برنامه ریزی هایتان به شکست منجر میشوند ، مهم نیست چکار میکنید . همین الان به این قضیه عادت کنید .

این به این دلیل نیست که ما برنامه ریزهای ضعیفی هستیم ، به این دلیل ساده است که فاکتورهای شناسایی نشده بسیار زیادی ان بیرون وجود دارند که حتی از وجودشان اطلاع هم ندارید . و تنها راه کشف کردن ناشناخته ها ، اینست که بیرون بروید و شکست بخورید ! بنابرین بله ، شما باید از شکست خوردن وحشت زده باشید ، و دقیقا به همین دلیل است که باید به هرحال انجامش دهید ، چون شکست واقعی یکجا نشستن و  دست روی دست گذاشتن است .

زمانی که میخواستم بانک را ترک کنم تعدادی از دوستان و اشنایانم پیشنهاد میدادند که در کنار کارم بیزنس را بسازم تا زمای که به یک درامد ثابت میرسم . تصور میکنم که اگر ان کار را میکردم ، نهایتا نمیتوانسم بیزنسم را بسازم . ول کردن و بیخیال شدن خیلی راحت میبود و زمان و انرژی برای انجام دادن ان پیدا نمیکردم . ان ترس همیشگی که به من انگیزه میداد ، از بین میرفت .

ان ترس بیشترین منبع قدرت درونی من بود . یا میبردم یا درحال مبارزه میمردم!

من تمامی دارایی هایم را فروختم ( بازی های کامپیوتری ، کامپیوتر ، لوازم خانه ، گیتار … همه چیز ) بیشتر تفریحات و سرگرمی هایم را ول کردم . با تعدادی از دوستانم قطع رابطه کردم . میدانستم زمانی که موفق شوم همه اینها میتواند برگردد. اما پذیرش شکست گزینه ای نبود که  روی میز باشد .

هوش چیز خیلی خوبی است . اخلاق کاری عالی است . توانایی وفق دادن خودتان قطعا کاربردی است . اما همچنین به یک نیروی احساسی نیاز دارید که به سمت رویاهایتان هلتان دهد . همه این حالت را تجربه کرده اند که میدانند باید چکار کنند ، که یک جای کار میلنگد و باید کاری برایش بکنند ، اما انگیزه لازم را ندارند که بلند شوند و انجامش دهند  . بنابراین به نشستن روی همان صندلی که از ان نفرت دارند ادامه میدهند ، روز بعد از روز ، سال بعد از سال ، منتظر چیزی میمانند که هیچ وقت اتفاق نمی افتد ، درحالیکه در حاشیه اسایش ، امنیت و معمولی بودنشان اسیر شده اند .

خودتان را وحشت زده کنید . از ترس بعنوان متحدتان استفاده کنید و هیچ گزینه ی دیگری بجز رویایتان روی میز باقی نگزارید.

Leave a Reply

Your email address will not be published.