در اوایل دهه 1980 یک گیتاریست جوان از باندشان بیرون انداخته شد .

 گروه تازه تشکیل شده بود و قرار بود که اولین ضبط خود را ان هفته انجام دهد. ولی یک هفته قبل گیتاریست را اخراج کردند . هیچ اخطار و بحثی درکار نبود . نوازنده ما را یک روز با یک بلیط اتوبوس در دستش راهی خانه کرده بودند.

گیتاریست جوان احساس میکرد تحقیر شده و به او خیانت کرده اند .هیچ کس به او فکر نمی کرد . هیچ کس نمیدانست او چه احساسی دارد . او توسط کسانی که به انها بیشتر از همه اعتماد داشت ترک شده بود .

بنابراین قسم خورد که خودش یک باند ایجاد می کند . و باندش انقدر مشهور و موفق خواهد شد که دوستان قبلیش از اینکه او را اخراج کرده اند بشدت پشیمان میشوند . او انقدر مشهور خواهد شد که انها بقیه عمرشان را صرف فکر کردن به این میکنند که چه اشتباه وحشتناکی مرتکب شده اند . ارزوها و امال او باعث میشود که انها بهای بی احترامی شان را بپردازند .

بعد از ان او نوازنده های بهتری استخدام کرد . روز و شب با تمام وجود مینوشت و تمرین میکرد . عطشش برای انتقام ، اشتیاقش برای موفق شدن را بیشتر میکرد. دوسال بعد گروهش داشتند اولین قرارداد خود را امضا میکردند و اماده بلند شدن بودند .

اسم گیتاریست  Dave Mustaine بود و اسم باندی که ساخت  megadeth بود . بعدها این باند 25 میلیون البوم فروخت و در سرتاسر دنیا کنسرت اجرا کرد. امروزه  Mustaine یکی از نابغه ترین و بانفوذترین نوازنده های موسیقی سبک  heavy metal به شمار میرود .

متاسفانه باندی که از ان اخراج شد نامش  Metallica  بود . متالیکا از ان زمان تاکنون بیش از 180 میلیون البوم بفروش رسانده و در سرتاسر دنیا بعنوان بهترین و بزرگترین باند کل تاریخ شمرده میشود .

و به همین دلیل یک روز در یک مصاحبه خصوصی ، موستاین اشک ریزان اعتراف کرد که هنوز هم احساس میکند که یک بازنده شکست خورده است و نمی تواند جلوی این احساسش را بگیرد .

برخلاف تمام کارهای بزرگی که کرده بود ، هنوز هم همان جوان اسیب پذیری بود که از باند بیرون انداخته شده بود. ده ها میلیون البوم فروخته شده بود . استادیوم ها پر شده بودند از جیغ مردمی که تمام فضای ان را پر کرده بود . میلیون ها دلار پول ایجاد شده بود … و هنوز هم یک بازنده شکست خورده !

اینجا جایی است که اکثر مقاله ها میگویند که ” خودتان را با دیگران مقایسه نکنید ، خوشحال باشید و.. ووو … ”   و بعد همه ما درحالیکه با خودمان میگوییم که چه درس زندگی بزرگی بود ، برمیگردیم و عکس های Miley cyrus را با اخرین ماشین مدل بالایش در فیس بوک به اشتراک میگذاریم.

اما چنین توصیه هایی کاملا پیش پا افتاده و بی فایده هستند :  “خودتان را با دیگران مقایسه نکنید ” …  ” خودت باش” …. “اعتماد بنفس داشته باش” …. ” تو چیزی از اونها کم نداری”

بعنوان انسان ، سیستم مغز ما برای مقایسه کردن تطبیق یافته است . این یک وجه غیرقابل انکار در وجود ما است . ما مدام در حال این هستیم که ببینیم در مقایسه با  اطرافیانمان در چه سطحی قرار داریم .

اون یارو ماشین بهتری از من داره. اون دختره از من بلند تره… ولی من خوشگل ترم . کاش میدونستم شوهر مرضیه چقدر پول درمیاره ، یعنی زنش همه اون پول ها را خرج می کنه  ؟ کاش در محل کارم دیگران همونطور که به علی گوش میدن به من هم توجه میکردن.

مقایسه و نیاز به موقعیت و برتری اجتماعی بخشی از وجود همه ما است و بعید میدانم که به این زودی ها تغییر پیدا کند.

اما چیزی که میتوانیم تغییر دهیم شیوه این مقایسه کردن ها است . اینکه ازچه خط کش هایی برای مقایسه استفاده می کنیم . شاید نتوانیم دست از مقایسه کردن خودمان با دیگران برداریم ، اما میتوانیم انتخاب کنیم که با چه معیارهایی این کار را انجام دهیم .

بعنوان مثال : من به اندازه مدیرعاملان و رهبران صنعت کشاورزی پول در نمی اورم . با یک خط کش می توانید بگویید که من از انها ناموفق ترم . و اگر مرا همراه با انها در یک هواپیما ، رستوران فانتزی ، کنفرانس تجاری و یا مهمانی مجلل بگزارید حتی بیشتر از پیش احساس حقارت میکنم . با این معیارها هرگز به سطح انها نمیرسم . اقای VIP در بخش ممتاز نشسته و من دارم اینجا بین گریه یک بچه و خرخر یک پیرمرد له میشوم .

اما من از طریق کمک کردن به مردم  برای بهبود سطح زندگیشان یک درامد نسبتا خوب ایجاد می کنم ، درحالیکه اقای VIP که با پولی که از دسترنج هزاران کشاورز ساده به جیب میزند و در چرخه صنعت غذایی جهان و افزایش فقر میلیون ها میلیون نفر در ان سهم دارد ، کمی جلوتر در هواپیما روی صندلی خصوصی راحتش نشسته است .

VIP یا نه ، از این لحاظ احساس میکنم که از او یک قدم بزرگ جلوترم .

چون همه چیز به این بستگی دارد که موفقیت را چگونه میسنجید . من موفقیت را با نمایش ثروت مادی اندازه نمی گیرم . من ترجیح میدهم که ان را با تاثیر و نفوذ جهانی و اجتماعی اندازه بگیرم . ایا از سر خودخواهی و در جهت منافع خودم این کار را میکنم؟ قطعا … همه ما درجهت منافع خودمان کار میکنیم … ولی در این یک مورد ، منافع من در جهت منافع دیگران هم است .

نکته اینجاست که : “شما خودتان خط کش اندازه گیری موفقیت را انتخاب میکنید “

به اغلب ما هیچ وقت چنین چیزی گفته نمیشود . این چیزی نیست که در دانشگاه و یا خانواده به ما یاد دهند و بگزارند که خودمان انتخاب کنیم .در واقع اکثر سیستم های اجتماعی ما با خط کش های مخصوص به خودشان می ایند و با ورود به جامعه ، خوداگاه و یا ناخوداگاه وادار میشویم که ان ها را دنبال کنیم ، حتی اگر ان خط کش ها واقعا ان چیزهایی نباشند که برای ما اهمیت دارند .

شاید شما واقعا چندان هم برایتان مهم نباشد که در یک ماشین معمولی بنشینید و یا یک ماشین مدل بالا ، اما برایتان خیلی تفاوت دارد اگر هرروز پشت یک میز کسل کننده و بی هدف بنشینید ، یا اینکه سرکاری که به ان عشق میورزید حاضر شوید . اما با این وجود میبینید که نمی توانید دست از دنبال کردن پول بردارید و بعد از سی سال به خود می ایید و میبینید که به هیچ وجه انطور که دوست داشتید زندگی نکرده اید . انگار که همه این سالها یکنفر دیگر بجای شما تصمیم گرفته است . ” من که از این شغل کسل کننده  بدم می اید ، پس چرا نمی توانم از ان بیرون بیایم ؟ چرا بیست سال است عمر خودم را پشت ان تلف کرده ام ؟ … چه بر سر رویاها و تمام کارهایی که میخواستم بکنم امد ؟ “

از درون خود را با معیارهای دیگری میسنجید و اما در بیرون برای معیارهای دیگری تلاش میکنید و اینجاست که کشمکش های بی پایان درونی اغاز میشود .

بچه ی خوبی باش . نمره های خوبی بگیر. یک شغل ابرومند پیدا کن . دستورات دینی را اجرا کن . چیزهای جدید و گرانقیمت بخر . ازدواج کن . بچه دار شو. سریال های جم را مثل یک معتاد از یکی به دیگری دنبال کن و شبها قبل از خواب پیج انجلینا جولی  را چک کن تا یادت بیاید چه موجود حقیر و ناچیزی هستی ….

حالا شدی یک فرد اجتماعی به هنجار …!

خیلی از معیارهای جامعه به سود ماست و خیلی های دیگر نه .

مهم است که بیاد داشته باشیم این معیارها قطعی نیستند ، از اسمان نیفتاده اند و میتوانند تغییر کنند . پول خوب است اما یک نفر میتواند انتخاب کند که ان را خود ثروت درنظر نگیرد و درعوض ان را وسیله ای برای ثروتی اجتماعی و فرهنگی حساب کند . دین به زندگی خیلی از افراد جهت و حرکت اخلاقی میدهد ، اما دلیل نمیشود هرکس که دیندار است ادم خوب و منصفی باشد .داشتن ارتباطات و یک خانواده سالم خوب است ، اما نداشتننش باعث نمیشود که از ارزش شما بعنوان یک انسان چیزی کم شود .

نکته عجیب این جاست که همه ما در ظاهر ، باطن و شخصیت متفاوت هستیم اما انتظار داریم که خود را با معیارهای یکسانی با هم مقایسه کنیم.

چگونه میتوانید خط کش های مهم خود را پیدا کنید ؟


برای اینکه بدانید مهم ترین چیزها برای شما کدام ها هستند ، از مقایسه دوبدوی انها استفاده کنید.

برای مثال ، ایا  ترجیح میدهید در شغلی که از انها لذت نمیبرید باشید و ثروتمند باشید ، و یا یک درامد معمولی داشته باشید ولی هرروز از کارتان لذت ببرید ؟

ایا ترجیح میدهید با مردی پولدار ازدواج کنید که چشم چران و هوس باز است یا با یک مرد معمولی که تا اخر عمر به شما وفادار است ؟

ایا ترجیح میدهید که اندام زیبا و جذابیت فیزیکی داشته باشید و یا بیشتر عمر خود را صرف خلق کردن یک محصول و یا ایده بزرگ کنید؟

احتمالا با خودتان میگویید که اینها با هم تناقضی ندارند . یکی در دیگری اشکالی ایجاد نمی کند. درست است ، با هم تناقضی ندارند ، اما مساله اینجاست که اغلب اوقات چنین اتفاقی نمی افتد . قضیه خیلی ساده است . شما نمی توانید همه چیز را باهم داشته باشید. شاید اگر 2000 سال زندگی میکردید میتوانستید هر کدام از اینها را در یک دوره صد ساله دنبال کنید و تجربه کنید ، اما 80 سال زمانی نیست که بتوانید همه چیز را با هم داشته باشید ، احتمالا تنها به یک ، دو و یا نهایتا سه تا از اینها دست پیدا میکنید .

بنابراین لازم است که از همین الان الویت هایتان را پیدا کنید . مهم ترین چیزها برای شما چه هستند ؟ سلامتی ؟ ثروت ؟ خانواده ؟ تفریح ؟ ظاهر؟ شهرت ؟ کمک به دیگران ؟ دینداری؟ هنر؟

هرکدام را در صورت از دست دادن دیگری تصور کنید و ببینید نداشتن کدام یک برای شما شکست سخت تری خواهد بود. انکه نداشتنش از همه برای شما سخت تر است باید مهم ترین الویت شما باشد.

سه خط کش مهم را انتخاب کنید و ان ها را دنبال کنید … و دیگر هرگز بخاطر اینکه دیگران در خط کش های دیگر از شما موفق تر هستند ، خود را سرزنش نکنید و اجازه ندهید که احساس بدی بهتان دست دهد . فقط کافیست بخاطر بیاورید که خط کش او با شما فرق میکند . اگر ثروتمند است شاید مثل شما ارامش خاطر ندارد ، زیرا برای او ثروت مهم تر از ارامش و امنیت است. هیچ کس نیست در دنیا که همه چیز را با هم داشته باشد. باید دست از خواستن همه چیز با هم برداریم و تنها انها که بیشترین اهمیت را برایمان دارند دنبال کنیم . زیرا دنبال کردن یکی از این الویت ها ، غالبا به معنی ریسک کردن و فدا کردن دیگری است  . زیرا هرچیزی بهایی دارد.

اگر معیارتان از موفقیت ، دیدن تلویزیون است ، احتمالا بعد از چند ماه تلویزیون نگاه کردن ، چاق ، تنها و بی انگیزه خواهید بود ( و البته موفق ) … و اگر معیارتان از موفقیت ، ثروت از طریق دلالی مواد مخدر است ، میتوانید موفق باشید ولی احتمالا یک روز خودتان را به کشتن میدهید یا برای بقیه عمرتان سر از زندان در می اورید .

در مورد گیتاریست داستان ما ، خط کش موفقیت او ، معروف تر بودن و موفق تر بودن از گروه متالیکا بود . یک هدف غیرقابل کنترل … اگر گروه متالیکا یک روز همگی با هم در یک تصادف کشته میشدند ، چه بلایی سر هدف زندگی این گیتاریست می امد ؟ شاید دیگر چیزی در زندگیش باقی نمی ماند که دنبال کند . اهدافتان را به چیزهای متغیر و غیرقابل کنترل گره نزنید. دیگران به هیچ وجه قابل کنترل نیستند . سعی کنید الویت هایتان به سمت خودتان و کیستی تان برگردد . چه اتفاقی می افتاد اگر معیار او از موفقیت ، دست اوردها و نفوذی که بر دنیا گذاشته بود ، میبود و نه موفق تر بودن از گروه متالیکا؟

همه چیز جور دیگری رقم میخورد .

Leave a Reply

Your email address will not be published.