زمانی که نوجوان بودم ، هر زمان که پدر و مادرم یک دستگاه الکترونیکی جدید مثلا  VCR میخریدند ، همه دکمه های ان را دستکاری میکردم ، هرچه کابل بود میکندم و دوباره وصل میکردم که ببینم چه اتفاقی می افتد . به مرور زمان یاد میگرفتم که هرچیزی چگونه کار میکند و چون این را میدانستم ، در خانه تنها کسی بودم که از وسایل استفاده میکرد .

مثل هربچه ی فنی دیگری ، پدر و مادرم از اینکه میدیدند بدون نگاه کردن به دستورالعمل ها میدانم با انها کار کنم ، تصور میکردند که من ادیسون بعدی خواهم بود. ابروهایشان را بالا می انداختند و میپرسیدند که ” چگونه بلدم با انها کار کنم ؟”

من سوالشان را نمی فهمیدم . برای من واضح بود . دکمه ها را انقدر میزنید تا ببینید که چه اتفاقی می افتد . نهایتا یاد میگیرید که هرچیزی چگونه کار میکند .

خیلی راحت است که به عقب نگاه کنم و پدر و مادرم را بابت فوبیا و ترسشان از تکنولوژی سرزنش کنم . اما هرچه سنم بالاتر میرود ، بیشتر متوجه می شوم که همه ما در زندگی مان محدوده هایی داریم که در ان شبیه پدر و مادرهایمان هستیم . مینشینیم ، زل میزنیم و از خود سوالات بدیهی میپرسیم .

در طول این سالها ، خیلی ها از من چنین سوالاتی میپرسند و من نمی دانم که باید چه جوابی به انها بدهم .

یکی از انها دختری است که پدر و مادرش تمام عمرشان را صرف این کرده اند که برایش پول پس انداز کنند تا پزشک شود ، حالا که در دانشکده پزشکی درس میخواند ، ان را دوست ندارد و بیشتر از هرچیز دیگری میخواهد که از دانشگاه بیرون بیاید . اما نمیتواند ، انقدر گیر افتاده است که به یک فرد کاملا غریبه در اینترنت ایمیل میزند و یک سوال کاملا بدیهی میپرسد : “چگونه باید از دانشگاه بیرون بیایم ؟”

و یا یک پسر دانشجو که به هم کلاسی اش که از او جذاب تر و پولدارتر است ، علاقه دارد. اما حتی نمی تواند تصور کند که مرزهای بینشان را بشکند و به او نزدیک شود . برای همین هم در خلوت مینشیند و تمام لبخندها ، سلام ها و نگاه ها را تحلیل و انالیز میکند و سعی میکند بفهمد چه در سر هم کلاسی اش میگذرد … و نهایتا یک ایمیل 28 صفحه ای برای من مینویسد از اینکه چقدر موضوع پیچیده است و او نمیداند چکار باید بکند و این سوال بدیهی را میپرسد که : “چگونه باید به او درخواست اشنایی دهم ؟! “

و یا این مادر مجرد که پسرهایش همگی بزرگ شده اند ، اما کار نمیکنند و قصد ندارند از ان خانه بروند . خانه او را سراسر پر کرده اند و از دستمزد ناچیز ماهیانه او میخورند . او میخواهد که پسرهایش مستقل شوند و از خانه او بروند . این قانون طبیعت است ، مگر نه ؟ اما میترسد که با این کارش بچه هایش را از خود برنجاند ، انقدر میترسد که به من ایمیل میدهد : ” چگونه ازشان بخواهم که بروند پی زندگی خودشان ؟ “

این ها سوالات VCR ای هستند ، از بیرون جواب خیلی ساده است : ” خوب انجامش بده … این دیگر سوال پرسیدن دارد ؟”

اما از درون ، از دید تمامی این افراد موضوع انقدر پیچیده است که شبیه پازل های پیچیده و توابع سینوسی و انتگرالی ریاضیات پیشرفته است .

سوالات VCR ای ، برای کسانی که ان مشکل را دارند ، خیلی پیچیده و دشوار بنظر میرسند ، درحالیکه برای دیگران خیلی بدیهی و ساده هستند .

مشکل این موقعیت ها احساسات ما است . بیرون امدن از دانشگاه یک پروسه اداری ساده است و بس . اما شکستن دل پدر و مادرتان چیز دیگری است  . درخواست اشنایی دادن به یک نفر به سادگی گفتن کلمات ان است ، اما مواجه شدن با شرم و ترس نه شنیدن مساله دیگری است . خواستن از یک نفر که از خانه تان بیرون برود یک جمله ساده است . ولی احساس اینکه دارید بچه هایتان را از خودتان طرد میکنید ، یک چیز دیگر است .

برای سالهای زیادی من با اضطراب اجتماعی دست و پنجه نرم میکردم . ساعت ها خودم را پشت گوشی و بازی های کامپیوتری پنهان میکردم که مجبور نشوم با دیگران ارتباط برقرار کنم .حتی تصور جلو رفتن و صحبت کردن با یک غریبه برایم غیر ممکن بود . وضعیت وقتی بغرنج میشد که طرف مقابل به نوعی جذاب ، جالب ، باهوش و یا معروف بود . سالها به همین شکل میگذشت و من سوالات مسخره VCR ای میپرسیدم .

” چطوری ؟ چطوری میرید و با یه نفر غریبه سر صحبت رو باز میکنید ؟ “

هزار جور باورغلط داشتم که این کارم را توجیه کنم ، مانند اینکه تنها وقتی میتوانم با دیگران صحبت کنم که یک نیاز و دلیل واقعی و عملی برای ان داشته باشم .

مشکل اینجا بود که احساسات من ، واقعیت دنیای مرا شکل میدادند …. چون ” احساس میکردم” که دیگران نمی خواهند با من صحبت کنند ، “باور کردم” که نمیخواهند با من صحبت کنند .  چون نمیتوانستم احساسات درونی و شخصی خودم را از واقعیت جدا کنم ، نمیتوانستم از دنیای خودم بیرون بیایم و دنیا را همانطور که هست ببینم … جایی ساده که در ان ، هر دو نفر ، هر زمان که بخواهند میتوانند با هم سر صحبت را باز کنند و با هم اشنا شوند .

احساسات ما به این دلیل تکامل پیدا کرده اند که ما را از خطرهایی که در محیط وجود دارد محافظت کنند . اما به دلایل مختلفی امروز، همه این احساسات درست کار نمیکنند . مثلا چیزی که در 500 سال پیش کار غلطی بنظر می امد ، امروزه ممکن است کاملا ضروری و خوب باشد . چیزی که در بچگی باعث میشد از شما مراقبت کند ، ممکن است در بزرگسالی به ضررتان تمام شود . در بچگی ، ضعیف بودید و نمی توانستید از خودتان دفاع کنید ، به همین دلیل دوری کردن از غریبه ها به نفعتان بود … اما الان که یک فرد بالغ و بزرگ هستید و میخواهید که با یک فرد کاملا سالم و نرمال ارتباط برقرار کنید ،  این احساس دیگر بنفتان نیست .

فقط به دلیل اینکه چیزی باعث میشود احساس بدی داشته باشیم ، دلیل نمیشود که واقعا بد باشد.

فقط به این دلیل که از چیزی میترسیم ، دلیل نمیشود که واقعا خطرناک است .

اغلب اوقات به جای اینکه ما احساسات مان را کنترل کنیم ، خودمان توسط انها کنترل میشویم …. افسارمان را رها کرده ایم تا هرجا که میخواهند ما را ببرند و هر زمان که میخواهند بجای ما تصمیم بگیرند .

بجای اینکه بگوییم ” احساس ترس میکنم ” میگوییم ” من میترسم ” … بجای اینکه بگوییم ” احساس میکنم بی رحم هستی” ، میگوییم “بی رحم هستی ”  ….

ما خودمان و دیگران را با احساساتی که داریم تعریف میکنیم . به همین دلیل اجازه میدهیم که احساسات مان هویت و سرنوشت مان را تعیین کنند . ما خودمان را با احساسات مان اشتباه میگیریم . ما احساسات مان نیستیم . احساسات تنها بخشی از ما هستند ، نه خود ما ….   میتوانیم احساس بدی نسبت به یک مساله داشته باشیم ، ولی باز هم تصمیم بگیریم که ان را انجام دهیم . در انصورت این من هستم که تصمیم میگیرم چکار کنم … نه احساساتم …

فردی که بشدت روی احساسات و لذت خواهی هایش وسواس دارد و معیار تصمیم گیری هایش تنها این است که براساس احساساتش کدام گزینه راحت تر و امن تر است ، نمی تواند دنیا را همانطور که هست ببیند . نمیتواند بیشتر از نوک دماغش را ببیند ، زیرا احساسات برای زمان های کوتاه مدت تکامل پیدا کرده اند و نه اینکه در بلند مدت چه چیزی به نفع مان است و چه چیزی ما را خوشحال میکند .

تمام جوامع این فرم خودخواهی ملایم را بشدت گسترش میدهند .  این هویت سازی بالا با احساسات و احساس خوب داشتن . اما احساس بهتر داشتن لزوما به معنای بهتر بودن  نیست . این ترفند خصوصا در صنعت تبلیغات ، سخنرانی های سیاسی و سینماها بکار میرود . انها از احساسات ما سو استفاده میکنند . در تبلیغ یک شامپو از یک بازیکن فوتبال معروف استفاده میکنند که عاشق ان هستید . زمانی که او را با یک محصول میبینید و احساس خوبی به شما دست میدهد ، مغزتان به اشتباه تصور میکند که ان احساس خوب لابد از جانب محصول هست . چند بار که این تبلیغ را بببینید ، مغزتان شرطی میشود و دفعه بعدی که این محصول را در فروشگاه ببینید ، همان احساس خوب برایتان تداعی میشود و تصمیم میگیرید که ان را بخرید … چون فکر میکنیم اگر چیزی احساس خوبی میدهد ، پس لابد خوب است .

اشتباه متوجه نشوید . احساسات مهم هستند ، درنهایت اگر هرکاری در زندگی مان میکنیم برای این است که میخواهیم احساس خوبی داشته باشیم . اما گاهی خود احساسات مان مانع این کار میشوند.

شما احساسات تان نیستید ، شما چیزی هستید بالا و ورای احساسات تان .  باید یاد بگیریم خودمان را از احساسات مان جدا کنیم و مستقل از ان عمل کنیم . باید این مهارت را یاد بگیریم که از بالا به احساسات مان نگاه کنیم ، ان را درک کنیم و بپذیریم و اما به هرحال کاری که تصور میکنیم درست است انجام دهیم … که گاهی موافق با احساسات مان است ، گاهی مخالف ان .

فردا یک نفر در دنیا هست که از دانشکده پزشکی بیرون می اید ، چون که از ان متنفر است . یک نفر هست که از بچه هایش میخواهد که از خانه اش بیرون بروند و مستقل شوند . یک نفر هست که ریسک می کند و از فرد مورد علاقه اش درخواست اشنایی می کند .

همه این افراد از ان احساس عذاب اور شرم و ترس خبر دارند . بدنشان یخ میزند . زانوهایشان سست میشود . مغزشان فریاد میزند . احساس میکنند که ان روز زندگی شان تمام میشود . اسمان ترک بر میدارد و فرو میریزد .

اما تصمیم دارند که به هرحال ان کار را انجام دهند . زیرا در درون می دانند که اگر چنین احساسی دارند ، به این معنی نیست که واقعا ان اتفاق می افتد .

که احساسات مان مثل هرچیز دیگری در این دنیا ناپایدار و موقت است و تمام میشود ،  که چیزی را از دست نمی دهند .

و به همین دلیل انجامش میدهند . دل ها را میشکنند . فریاد ها را میشنوند و نگاه میکنند که چگونه اسمان فرو میریزد .

اما اینها ادم های بهتری از دیروزشان میشوند . ادم هایی ازادتر و خوشحال تر ….

Leave a Reply

Your email address will not be published.